میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

فعالیتهای پسر گلم در پایان شش ماهگی

قند عسلم سلام به روی ماهت . دیگه داره شش ماهگیت تموم میشه و دوباره کابوس مامانی واسه واکسنت شروع شده دوباره واکسن داری و من دعا میکنم که این دفعه اذیت نشی فعالیتهاتو هر دفعه واست نوشتم اما این دفعه میخوام همه اش رو کلی برات یه جا بنویسم فعالیت های شما که همش به تلاش بی دریغ خودت برمیگرده عبارتند از : از پشت به شکم انداختن بسیار با سرعت  ، کمی سینه خیز رفتن البته فعلا عقبکی میای ، بدون کمک دیگران تو روروئکت راه میری و دوست داری به همه وسایل خونه دست بزنی ، هر چیزی رو که میخوای خودت رو به سمتش خم میکنی و تا به دستش نیاری دست از تلاش نمیکشی ، همه چیزا رو تو دهنت میکنی ، سر سفره جیغ میکشی که منم میخوام و تا بهت ندیم ساکت نمیشی ، بدو...
17 دی 1390

شکموی من

سلام شکموی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه با این کارایی که تو میکنی تا حالا غذا ندیدی ؟؟؟؟ دیروز صبح وقت صبحونه بود که شما بغل بابایی بودی و من واسه بابا لقمه درست کردم و دادم دستش که شما در یک اقدام ضرب العجلی لقمه بابا رو قاپیدی و کردی تو دهنت و من و بابایی از این کارت تعجب کردیم . دوباره ظهر سر سفره کنارمون نشسته بودی و همین که قاشق بابا اومد پایین سریع گرفتیش و کردی تو دهنت و دیگه پس ندادی و بابا مجبور شد بره واسه خودش قاشق بیاره . به قول بابایی با خودت گفتی اینا که به من نمیدن بذار به زور ازشون بگیرم  و به این کارت ما کلی خندیدیم شکموی عزیزم می ترسم اگه همین جوری پیش بری در آینده تو یخچال پیدات کنم     &nbs...
17 دی 1390

شکموی من

سلام شکموی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه با این کارایی که تو میکنی تا حالا غذا ندیدی ؟؟؟؟ دیروز صبح وقت صبحونه بود که شما بغل بابایی بودی و من واسه بابا لقمه درست کردم و دادم دستش که شما در یک اقدام ضرب العجلی لقمه بابا رو قاپیدی و کردی تو دهنت و من و بابایی از این کارت تعجب کردیم . دوباره ظهر سر سفره کنارمون نشسته بودی و همین که قاشق بابا اومد پایین سریع گرفتیش و کردی تو دهنت و دیگه پس ندادی و بابا مجبور شد بره واسه خودش قاشق بیاره . به قول بابایی با خودت گفتی اینا که به من نمیدن بذار به زور ازشون بگیرم و به این کارت ما کلی خندیدیم شکموی عزیزم می ترسم اگه همین جوری پیش بریدر آینده تو یخچال پیدات کنم خورشید همیشه فروزان زندگیم...
17 دی 1390

آهای جیگر چیکار میکنی ؟

قند عسلم سلام   کم کم داره فضولیات رو میشه ها ؟؟؟   امروز که تو خونه با روروئکت جولان میدادی واسه اولین بار رفتی سمت بخاری اما خدارو شکر زود متوجه شدم و دورتادور بخاری رو متکا گذاشتم وقتی از بخاری ناامید شدی رفتی طرف میز تلویزیون و روروئکتو چسبوندی به میز و سعی کردی مجسمه های روی میز رو برداری که موفق نشدی و بعد از کلی تلاش دادت دراومد و جیغات ازم می خواستی کمکت کنم .                      هستی من دو روزه که یاد گرفتی با خودت همش میخونی اونم با آهنگ بابابابابابا و بابایی کلی ذوق میکنه و میگه پسرم یادگرفته بگه بابا و م...
12 دی 1390

آهای جیگر چیکار میکنی ؟

قند عسلم سلام کم کم داره فضولیات رو میشه ها؟؟؟ امروز که تو خونه با روروئکت جولان میدادی واسه اولین بار رفتی سمت بخاری اما خدارو شکر زود متوجه شدم و دورتادور بخاری رو متکا گذاشتم وقتی از بخاری ناامید شدی رفتی طرف میز تلویزیون و روروئکتو چسبوندی به میز و سعی کردی مجسمه های روی میز رو برداری که موفق نشدی و بعد از کلی تلاش دادت دراومد و جیغات ازم می خواستی کمکت کنم . هستی من دو روزه که یاد گرفتی با خودت همش میخونی اونم با آهنگ بابابابابابا و بابایی کلی ذوق میکنه و میگه پسرم یادگرفته بگه بابا و من یکم حسودیم میشه کاش زود بگی مامان نفسم به اندازه تک تک ثانیه های عمرم عااااااااااااااااشقتم بهونه زندگیم بووووووووووووووس ...
12 دی 1390

اولین حموم با مامانی

بود و نبودم سلام . تقریبا چند روزی بود نمی تونستم واست بنویسم واسه همین خاطرات این چند روزه  رو برات الان می نویسم . دقیقا چهارشنبه هفته پیش بود که واسه اولین بار با خودم بردمت حموم اول که با تعجب به اطراف نگاه میکردی و البته یکم میلرزیدی اما برخلاف انتظار من اصلا و ابدا گریه نکردی و مثل یک آقای به تمام معنا ساکت ایستادی تا مامانی بشوردت و اون موقع بود که فهمیدم دفعه های قبل که با مامان جون میرفتی حموم از آب نمی ترسیدی بلکه به خاطر نبود من گریه میکردی  و من از این به بعد تصمیم گرفتم که خودم ببرمت حموم قربون چشای خوشگلت برم عسلکم به اندازه هستی دوستت داااااااااااااااااااااااااارم       &...
11 دی 1390

اولین حموم با مامانی

بود و نبودم سلام . تقریبا چند روزی بود نمی تونستم واست بنویسم واسه همین خاطرات این چند روزه رو برات الان می نویسم . دقیقا چهارشنبه هفته پیش بود که واسه اولین بار با خودم بردمت حموماول که با تعجب به اطراف نگاه میکردی و البته یکم میلرزیدی اما برخلاف انتظار مناصلا و ابدا گریه نکردی و مثل یک آقای به تمام معنا ساکت ایستادی تا مامانی بشوردت و اون موقع بود که فهمیدم دفعه های قبل که با مامان جون میرفتی حموم از آب نمی ترسیدی بلکه به خاطر نبود من گریه میکردی و من از این به بعد تصمیم گرفتم که خودم ببرمت حموم قربون چشای خوشگلت برم عسلکم به اندازه هستی دوستت داااااااااااااااااااااااااارم عااااااااااااااااااشقتم یه دنیا بوووووووووووووووووو...
11 دی 1390

شب یلدا

            فرشته آسمونی من  سلام . میدونم چند روزه برات خاطراتت رو ثبت نکردم ازت عذر میخوام چون چند روز اینترنتمون قطع بود و مامانی نتونست برات از خاطراتت بگه منو ببخش کبوتر قشنگم             میخوام برات از شب یلدا بگم که همگی ( خانواده ما و دایی سعید و خاله سارا ) رفتیم خونه آقاجون ، همه چیز داشتیم از میوه و آجیل و هندونه گرفته تا خشکبار و فال حافظ ، خلاصه خیلی خوش گذشت آخر شب هم آقاجون واسه همه مون فال گرفت . چند تا عکس هم ازت گرفتم که اولیش قبل از رفتن به خونه مامان جونه که واسه اولین بار بدون کمک رو مبل بادیت نشستی ...
11 دی 1390

شب یلدا

فرشته آسمونی من سلام . میدونم چند روزه برات خاطراتت رو ثبت نکردم ازت عذر میخوام چون چند روز اینترنتمون قطع بود و مامانی نتونست برات از خاطراتت بگه منو ببخش کبوتر قشنگم میخوام برات از شب یلدا بگم که همگی ( خانواده ما و دایی سعید و خاله سارا ) رفتیم خونه آقاجون ، همه چیز داشتیم از میوه و آجیل و هندونه گرفته تا خشکبار و فال حافظ ، خلاصه خیلی خوش گذشت آخر شب هم آقاجون واسه همه مون فال گرفت . چند تا عکس هم ازت گرفتم که اولیش قبل از رفتن به خونه مامان جونه که واسه اولین بار بدون کمک رو مبل بادیت نشستی دومیش هم مربوط میشه به شب یلدا که با امیررضا ( پسرخاله) گرفتی درست شب یلدا وقتی اومدیم خونمون شما برای اولین بار ت...
11 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد